بازديد امروز: 0  بازديد ديروز: 0   کل بازديدها: 1767
 
خاطراتي از ديار تجربه
 
+ شب امتحان
نويسنده: حسين نقي زاده(سه‏شنبه 13/10/1384 ساعت 3:9 عصر)


 


شب امتحان


قبل از اينکه به مدرسه بيايد از مادرش اجازه گرفته  بود تا بعد از تعطيلي مدرسه به خانه هم کلاسي اش برود تا براي امتحان فردا با هم درس بخوانند . اول کار، مادرش نمي خواست اجازه بدهد ولي بخاطر اصرار زياد او اجازه داد .


مادر گفت : هر کاري داريد تا ساعت هفت تمامش کنيد چون قبل از اينکه بابات به خونه بياد ، بايد خونه باشي.


مريم همينطور که جلوي آينه داشت به خودش مي رسيد گفت : باشه  قول مي دم قبل از اينکه ساعت هشت بشه خونه باشم


 مادر گفت : لازم نکرده خودت بياي من خودم ميام دنبالت فقط ساعت هفت آماده باش که نيام  دم در معطل بشم


مريم همينطور که داشت کرم روشن کننده را رو صورتش مي ماليد گفت : باشه  


مادر نگاهي به او کرد و گفت : تو داري ميري مدرسه يا عروسي ؛ مقنعه ات ودرست کن ، چرا مو هات ريختي بيرون


مريم جواب داد: ببين، دوباره گير داديا ، تو همش مي خواي من مثل امّـلا بگردم ؛ مامان بخدا زمونه عوض شده  ديگه همه همينطوري ميگردن


مادر با ناراحتي  گفت : دختره چشم سفيد تو مي خواي با همين وضع بري خونه مردم  ؛ حالا که اينطوره نمي خواد بري ، از مدر سه يه راست بر مي گردي خونه .


مريم هم وقتي که ديد قرار ش با همکلاسي اش به هم داره مي خوره با دل خوري مو هاشو زير مقنعه جمع کرد و کوله اش رو انداخت رو شونش  و از خونه اومد بيرون ولي هنوز به سر کوچه نرسيده بود که انگشتش را برد زير مقنعه و  مقداري از موهاش را کشيد  بيرون  .  در مسير مدرسه کتاب زبانش را باز کرده بود و داشت مي خوند و همش دلهره داشت که نکنه امتحان فردا را خراب کنه .


همينطور که داشت راه مي رفت موهاش  جلوي  چشماش  را مي گرفت و او مجبور مي شد که مرتب آنها را به کنار بزنه  کم کم اين کار کلافش کرده بود و پيش خودش مي گفت : « مريم تو را خدا دست  از اين کارا بردار درسِـت رو بخون » چند لحظه اي مي گذشت  دوباره  با خودش مي گفت : « حتما کاره  خوبي که مد شده » 


 


***************


 


ساعت  ده دقيقه به هفت بود که مريم گفت واي خدا ديرم شد الانه که مامانم بياد سريع بلند شد  و درحالي که  مشغول پوشيدن مانتوش بود گفت : پريسا جون  واقعاً معذرت مي خوام که دست تنهات ميگذارمت با اين کاغذيي که  ريختيم  رو زمين خونه تون حسابي کثيف شده اگه ديرم نشده بود حتما  کمکت مي کردم .


 پريسا  کاغذاي چرک نويس را جمع کرد و انها را داخل سطل آشغال اتاقش ريخت  آنقدر کاغذ چرک نويس مصرف کرده بودن که سطل آشغال کامل پر شد . مريم  يه پيچ وتابي به کمرش داد طوري که صداي  استخوانهاي ستون فقرات بلند شد  پريسا از اين صدا خندش گرفت بعد هم  بهمراه هم  از اتاق بيرون آمدند .


برادر پريسا تازه از دانشگاه برگشته بود و جلوي تلوزيون دراز کشيده بود ،وقتي آنها وارد شدند او بلند شد ونشست و به مريم خوشامد گفت ؛ مريم هم سلام کرد وگوشه ديگه اتاق نشست  و پريسا رفت  تا براي آنها چايي بيارورد


مريم زير چشمي يک نگاه به برادر پريسا کرد که مشغول تماشاي تلوزيون بود .  يک لحظه ياد موهاش که الان بيرون بود افتاد.  دستش را بالا برد و خواست آنها  را زير مقنعش جمع کند ولي با خودش گفت : نکنه  فکر  کنه  که ما هم ازاين خانواده هايي هستيم که  تازه از شهرستان به تهران اومديم و هنوز از اين عقايد خرافي دست بر نداشتيم ؛ بنا بر اين فقط  با دستش  پيشونيش را خاروند  وبعد هم بي تفاوت مشغول خوندن کتاب زبانش شد .


 


                                                  ****************


هنوز چاييش رو نخورده بود که زنگ در به صدا در اومد؛ حتما مادرش بود ، سريع بلند شد و کوله شو برداشت که راه بيفته پريسا گفت : خوب مريم جون چايي تو مي خوردي ، چه عجله ايه


ولي او تشکر کرد و بعد از خداحافظي راه  افتاد و در حالي که از پله ها پايين مي رفت موهاش رو برد زير مقنعش


مادرش گفت: « سريع باش که دير شده الانه که بابات بياد» . مريم هم از پريسا خداحافظي کرد و بهمراه مادرش راه افتاد   درتمام طول راه او  مشغول خواندن کتاب زبان بود چون امتحان فردا واقعا امتحان سرنوشت سازي بود


مادرش به سرعت حرکت مي کرد و از او هم مي خواست که دست از مطالعه بردارد و سريعتر حرکت کنه ولي او همچنان به خواندن ادامه مي داد تا اينکه به خيابون رسيدند


 


****************


چند لحظه بعد مردم زيادي در وسط خيابون جمع شده بودند و با وجود اينکه راه بندون شده بود و ماشينها مرتب بوق مي زدند ولي با اين حال صداي دل خراش جيغ يک مادر از وسط جمعيت به گوش مي رسيد . بله متاسفانه مريم با يک ماشين سواري تصادف کرده بود و وقتي او را به بيمارستان رساندند که ديگر دير شده بود 


 


مريم  در اثر آن تصادف از دنيا رفت  وتا چهل روزپارچه سياهي در خانه آنها آويزان بود ومن هر وقت از جلوي در آنها  رد مي شدم يک سوال در ذهن من بوجود مي آمد که فکر کردن به آن واقعاً من را تکان مي داد.


 


بنظر شما  موقعي که مريم داشت جلوي آينه خانه شان آرايش مي کرداگر يک نفر به او خبر مي داد که امروز قرار است بميرد باز هم آرايش مي کرد. و يا براي اينکه شهرستاني بودن خود را پنهان کند مو هايش را بيرون مي گذاشت


ولي مهمترين  مسئله اي  که در ذهن من بود  اين بود که آن شب ، شب امتحان واقعي مريم بود چون فردا ي آن روز قرار بود که او به يک عده سوالاتي جواب بدهد البته نه سوالات زبان بلکه سوالهايي که آينده هميشگي او را رقم مي زد ولي با وجود اين همه اهميت اين امتحان ،  او به اندازه يک امتحان زبان هم به فکر آن نبود.


شايد مريم هم مثل خيلي هاي ديگه فکر مي کرد هنوز جوان است و با مرگ خيلي فاصله دارد .


 


***************


اين خاطره را دوستم سامان  که هم محله اين دخترخانم بود براي من تعريف کرد بود وکار نوشتن آن از بنده بود  اگربنظرتان  نوشته ام ضعيف است هم از شما وهم از سامان عزيز معذرت مي خواهم


 



نظرات ديگران ( )


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[13/10/1384- 3:9 ع] شب امتحان

|  RSS  |
|  Atom  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونيک |
| مديريت وبلاگ من |


|| اشتراک در خبرنامه ||

نام:

ايميل:

 
|| درباره من ||
خاطراتي از ديار تجربه
حسين نقي زاده[1]

|| لوگوي وبلاگ من ||
خاطراتي از ديار تجربه
|| وضعيت من در ياهو ||
يــــاهـو